خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





یک غزل . اما تمامش درد بود

    یک غزل . اما تمامش درد بود

    قصه تنهایی یک مرد بود

    غصه مردی که در باغ دلش

    هرچه گل رویید رنگش زرد بود

    او که جنسش از بهاران بود اما قصه اش

    یک زمستان بلند سرد بود

    بارها پرسیده ام این روزگار بی وفا

    از چه در حقش چنین نامرد بود

    مرد تنها لحظه ای احساس آرامش و بعد

    بر سر دوش هزاران مرد بود

    او که تابوتش چنین بر دوش مردم میرود

    روزگاری شاعری پردرد بود 
     
    منبع : http://www.sorayya652002.blogfa.com/


    این مطلب تا کنون 19 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : ,
    یک غزل . اما تمامش درد بود

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده